روی ماه خداوند را ببوس
Kiss the Lovley Face Of God 
لینک دوستان
سلام به دوستانی که میدونم دیگه کم به وبلاگم سر میزنن!

چون خودم هم خیلی کم میام اینجا!!!

شاید به خاطر اینه که زندگیم مسیرش خیلی عوض شده!!!!!

الان نزدیک به چهارسال میشه که ازدواج کردم و نزدیک سه ساله که زندگی کاملا مستقل رو آغاز کردم و این شده که فرصت سر خاروندن هم ندارم چه برسه به نوشتن و خوندن و .....

به هر حال هنوز امید دارم که بتونم بنویسم و پست بذارم و خاطراتم و آدمهائی که بخشی از خاطراتم خواهند بود رو برای خودم داشته باشم!

امید دارم به خدا

واسم دعا کنید

 

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 15:47 ] [ معین ]

چقدر سخته خدا را هماگونه که باید شکر گفت .....

[ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 ] [ 10:17 ] [ معین ]

روزی دست خداست

همین!

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 13:35 ] [ معین ]
یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحهً غار حراست

خط به خط جامعه آیینهً قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسهً ظرفیت من پر شده است

همهً عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 12:34 ] [ معین ]

خدایا ازینکه نعمت ولایت مداری را (انشالله) به ما دادی و ما را از محبین اهل بیتت قراردادی تشکر میکنم و روی ماهت را می بوسم

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:51 ] [ معین ]

خدایا به خاطر سلامتی که به ما دادی تو را شکر میکنیم

و روی ماه تو را می بوسیم

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:56 ] [ معین ]
با سلام و تبریک ایام ولادت بانوی عالمیان حضرت زهرا سلام الله علیها

تصمیم گرفتم ازین به بعد توی این وبلاگ به ذکر نعمتهائی که خدا به ما داده بپردازیم

آخر هر نعمت هم باید روی ماه خدا رو برای دادن این همه نعمت بوسید....

پس اول از همه:

خدایا روی ماه تو را می بوسم که ما را آفریدی

خوشحال میشم دوستان در قالب نظراتشون نعمتهائی که خدا بهشون داده رو ذکر کنند تا اینجا جایگاهی باشه برای ذکر نعمتهای الهی

 

 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:9 ] [ معین ]
میخواستم اینجا خالی از عریضه نباشه این پست رو گذاشتم

عید امسال رفتم مشهد

همین

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:2 ] [ معین ]
یلدا رو میگن شب چله ... که از واژه ی چهل گرفته شده!

یلدای امسال دقیقا برای من چهلمین شبی بود که وارد زندگی تازه شده بودم!

نسبت یه عدد چهل حس خوبی دارم!

کلی مهمونداری کردیم و خسته و کوفته و هلاک شدیم!

چه روزهای خوبی ...

کاش یه کم درس می خوندم!!!! بدبخت شدم رفت!

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 17:23 ] [ معین ]
سلام! هرچی فکر کردم عنوان بذارم نشد! منم دیدم بهترین عنوان بدون عنوانه! آخه عنوانی نداشتم بگم! چون حرفی نداشتم بگم!

اصلا مگه میشه حرفی نداشته باشی بگی و عنوان داشته باشی؟

آخه اینم شد حرف؟

پـ نـ پـ شد برف!

چی میگم من تو این هاگیر واگیر؟

اصلا اینجا کجاست؟ من کی هستم؟

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 15:37 ] [ معین ]
هیچوقت تو زندگیم اینهمه درگیر و اینهمه مشغول نبودم!

به لطف خدا کارشناسی ارشد امسال قبول شدم تو همون دانشگاهی که لیسانسم رو خوندم و همون  رشته خودم!

مشغول به کار هم شدم!

و اینکه همزمان با درس و کار قراره تا کمتر از دوماه دیگه یه زندگی کاملا مستقل رو شروع کنم!

الانم شدیدا مشغول هستم!

حتی فرصت نمی کنم بیام اینجا رو  گردگیری کنم!

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 23:24 ] [ معین ]

ازدواج با دختري کر و کور و شل !

 

محمد پس از کارهاي روزانه کنار نهر جوي آبي خسته و افتاده نشسته بود. آن روز تا دم ظهر يکسره کار کرده بود. به پشت دراز کشيده بود و به ازدواج و آينده خود مي‌انديشيد. در فراز و نشيب زندگي، درس و بحث طلبگي را نيمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نيار» برگشته بود.
«عجب خيالاتي شدم، با اين فقر و فلاکت چه کسي عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است که خدا روزي‌رسان و گشايش‌بخش است، اما من بايد خيلي کار کنم. امسال شکر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولي...».
از فکر و خيال که فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسيد که وقت نماز دير شده باشد. لب جوي نشست تا آبي به سر و صورت خسته خود بزند که سيب سرخ و درشتي از دورترها نظرش را جلب کرد: ...عجب سيبي! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زيبا!
سيب را که گرفت، با شگفتي و خوشحالي نگاهش کرد. اول دلش نيامد بخورد. اما مدت‌ها بود که سيب نخورده بود. يک لحظه هوس شديدي نمود و در يک آن، شروع به خوردن کرد. سيب که تمام شد، ناگهان فکر عجيبي در ذهنش لانه کرد و شروع به ملامت خود نمود:
«اي واي! اين چه کاري بود کردي محمد؟! اين بود نتيجه چندين سال طلبگي‌ات؟! اي دل غافل!... خدايا ببخش!... خدا مي‌بخشد، ولي صاحب سيب چطور؟ امان از حق‌الناس!»
بي‌درنگ وضويي ساخت و روي نياز به سوي کردگار بي‌نياز آورد. پس از عروجي ربّاني در سجده‌اي روحاني با تمام وجود از پروردگار هستي مدد طلبيد و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوي آب به سمت بالادشت به راه افتاد.
چند فرسنگي که راه رفت، به باغي رسيد. اما پس از لختي‌ درنگ به خود آمد و فرياد زد: کسي اين‌جا نيست؟... صاحب باغ کجاست؟
کمي دورتر، در زير درختان تبريزي، کلبه ساده و زيبايي ديده مي‌شد. محمد چندين بار ديگر که صدا زد، پيرمردي از داخل کلبه بيرون آمد و جواب داد: «بفرماييد برادر! تعارف نکنيد! بفرماييد سيب ميل کنيد!»
و آن‌گاه خوش‌آمدگويان به طرف محمد آمد. محمد در حالي که از خجالت و شرم سر به زير انداخته بود، سلام کرد و گفت:
ـ اين باغ مال شماست پدر جان؟!
ـ اين حرف‌ها چيه؟ بفرماييد ميل کنيد... مال بندگان خداست... مال خودتان!
ـ ممنون پدر!... عرضي داشتم.
پيرمرد در حالي که لبخند مي‌زد، با تعجب گفت:
ـ امر بفرماييد برادر! من در خدمتم.
ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از اين حرف‌ها هستيد، اما براي اطمينان‌خاطر خدمتتان عرض مي‌کنم، اين بنده گناهکار خدا اهل ده پايين هستم. مي‌شناسيد، «نيار»؟
ـ بله، بله...
ـ کنار جوي نشسته بودم که سيبي آمد. گرفتم و خوردم. ولي متوجه شدم که بي‌اجازه، آن سيب را خورده‌ام. به احتمال قوي آن سيب از درختان شما بوده است، مي‌خواستم آن سيب را بر ما حلال کنيد پدر جان!
پيرمرد تعجب‌کنان خنديد و آخر سر گفت:
ـ که اين طور... سيبي افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌ايد؟!
و يک لحظه قيافه‌اش را تغيير داد و با درشتي گفت:
ـ نه،... امکان ندارد... اگر مي‌آمدي همه اين باغ را با خاک يکسان مي‌کردي، چيزي نمي‌گفتم... اما من هم مثل خودت به اين‌جور چيزها خيلي حساسم!... کسي بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قيام قيامت حلالش نمي‌کنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرماييد!!
چهره محمد به زردي گراييد و چنان ترس و لرزي وجودش را فراگرفت که انگار بيدي در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و ديناري در جيب داشت، بيرون آورد و با گريه و زاري گفت:
ـ تو را به خدا پدر جان، اين دينارها را بگير و مرا حلال کن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال کن پدر جان!
و بعد گريه‌اش امان نداد. مدتي که گريست، پيرمرد دستش را گرفت، آرامَش کرد و گفت:
ـ حالا که اين‌قدر از عذاب الهي مي‌ترسي، به يک شرط تو را مي‌بخشم!
ـ چه شرطي پدر جان؟ به خدا هر شرطي باشد، قبول مي‌کنم.
ـ شرط من خيلي سخت است. درست گوش‌هايت را باز کن و بشنو و با دقت فکر کن ببين اين شرط سخت‌تر است يا عذاب خدا...
ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختي هم که باشد، قبول مي‌کنم.
ـ ...و اما شرط من: دختري دارم کور و شل و کر، بايد او را به همسري قبول کني!!
به راستي که شرط سختي بود. محمد مدتي در فکر فرو رفت و يادش افتاد که چقدر آرزوي ازدواج کرده بود و به چه دختران زيبارويي انديشيده بود. ...و اينک تمام آرزوهايش بر باد رفته بود. آهي سوزان از نهادش برخاست و گفت:
ـ قبول مي‌کنم.
ـ البته خيالت هم راحت باشد که همراه دخترم ثروت خوبي هم برايت مي‌دهم... ولي چه کار کنم دخترم سال‌هاي سال از وقت ازدواجش گذشته و کسي نيست بيايد سراغش... بيچاره پير شده... چه کارش کنم جوان؟!... حالا بايد تا آخر عمرم براي خدا سجده شکر کنم که مثل تويي را براي دخترم رساند. و بعد قهقهه‌اي کرد و به طرف کلبه به راه افتاد.
نگاه تأسف‌بار محمد براي لحظات مديدي دنبال پيرمرد خشکيد. چاره‌اي نداشت.
مراسم عقد و عروسي فاصله چنداني با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهاي اول خوانده شده بود و تا شب عروسي برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ کرده بود. اما مرگ و ميري در کار نبود... بايد مي‌ماند و مزه مال مردم‌خوري را مي‌چشيد!
عروس را که آوردند، دل او مثل سير و سرکه مي‌جوشيد. اضطراب تلخي به دلش چنگ مي‌انداخت و نفس را در سينه‌اش حبس و فکرش را در دريايي پرتلاطم غرق مي‌ساخت:
ـ خدايا چه کاري بود من کردم؟ اين چه بلايي بود به سرم آمد؟! اي کاش به سوي اين باغ نيامده بودم! بهتر نبود مي‌گريختم! ...نه، نه! بايد بمانم!
در اين فکرها بود که ناگاه محمد را صدا زدند:
ـ عروس خانم منتظر شماست!
پاهايش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگيني همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود که متوجه همراهان عروس هم نشد.
در را که باز کرد، صداي نازنين دختري را شنيد که به او سلام گفت. صداي دختر هيچ شباهتي به صداي لال‌ها و کورها و شل‌ها نداشت.
ـ نه، نه، تو که لال بودي دختر؟!
دختر لبخندي زد و نقاب از چهره کنار زد:
ـ ببين! لال نيستم! کر هم نيستم! شل هم نيستم!
بلند شد و چند قدمي راه رفت، تا خيال محمد از همه چيز راحت باشد. محمد که مدهوش و مسحور زيبايي دختر شده بود، بي‌مهابا فرياد کشيد:
ـ تو زن من نيستي!... زن من کجاست؟!... زن من...
و فرياد زنان از خانه بيرون آمد. زنان و مرداني که خسته و کوفته از کار روزانه در خانه‌هاي اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صداي محمد جملگي از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در ميان گرفتند.
ـ اين زن من نيست... زن من کجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌ايد؟!
چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساکت کردند. پدرزن محمد که ميهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شکافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسيد و طوري که همه بشنوند، بلند گفت:
ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسايي و پرهيزکاري همين است... آن دختر زيبارو زن توست. هيچ شکي هم نکن! اگر گفتم کور است، مرادم آن بود که هرگز به نامحرم نگاه نکرده است و اگر گفتم شل است، يعني با دست و پايش گناه نکرده است و اگر گفتم کر است، چون غيبت کسي را نشنيده است...
ـ چه مي‌گويي پدر جان؟!... خوابم يا بيدار؟!...
ـ آري محمد، دختر من در نهايت عفت بود و من او را لايق چون تو مردي ديدم... .
هلهله و شادي به ناگاه از همه برخاست و در سکوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالي که عرق شرم را از پيشاني‌اش پاک مي‌کرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از اين‌که صاحب چنين زن و صاحب چنين فاميلي شده است، بي‌نهايت شکر و سپاس فرستاد.
...و اينک صداي پاي کودکي از آن خانه شنيده مي‌شد؛ صداي پاي بهار. آري، از چنان مادر و چنين پدري، پسري چون احمد مقدس اردبيلي به ارمغان مي‌آيد که از مفاخر بزرگ شيعه و عرفاي به نامي هستند که توصيفش محتاج کتاب ديگري است.

 

 


تحت المتن ) ماه رمضون داره به سرعت میگذره ... با سرعت هرچه تمام! دعا موقع افطار برای نیازمندان فراموش نشه!

امیدوارم خدا به همه توفیق عبادت و بندگیش رو بده!

 

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 19:18 ] [ معین ]
تا آدم ناراحته... میاد می نویسه تا تخلیه بشه! تا آروم بشه!

ولی وقتی زندگی روی خوشش رو بهش نشون میده میشه عین من!

بی وفا ی بی وفا!

خیلی بی وفا شدم به وبلاگم! میدونم! چند سال همراه من بود و در کنار من تو سرتاسر زندگیم!

نمیتونم ازش دل بکنم!

پس گاه گاهی می نویسم تا از یادم نرود ...


تحت المتن 1 ) اوضاعم خوبه! همه چی آرومه! روزهای خوبی پیش رو دارم!

مشغول به کار شدم و دیگه وقتم ارزش پیدا کرده و کمتر می رسم بیام نت ...

ولی میام!

نمیتونم این رفیق دوران تنهائیم رو رهاش کنم تنهای تنها!

راستی اعیاد شعبانیه رو تبریک میگم .

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 19:12 ] [ معین ]
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!
[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:58 ] [ معین ]
سلام دوستان

چقدر پست جدیدم تو سال جدید دیر شد! ببخشید!

خواستم تو چند کلمه براتون از اون چیزی که خودم درک کردم بگم ...

خیلی خودمونی می خوام براتون بگم.

پس بذارین تا از یه مثال شروع کنم! حتماً همه ی شما تا به حال بازی کامپیوتری کردین ... البته اون بازیهائی که مرحله به مرحله هستن! در حین بازی مراحل اول خیلی راحته و آدم به راحتی میگذرونه تا اینکه هربار آدم میره وارد مرحله جدید میشه! آخر هر مرحله هم به نوبه ی خودش سخت تر و سخت تر از سایر قسمتهای بازی میشه!

موقعی که آدم مرحله ای رو طی می کنه در ابتدا خیلی خوشحال میشه و احساس میکنه بار بزرگی رو از دوش خودش برداشته و فکر میکنه خیلی کار بزرگی کرده ولی ...

ولی حواسش به این نیست که مرحله ی بعدی هم در راهه که مسلماً طراحان بازی اون رو سخت تر و دشوارتر از مراحل قبل قرار دادن!

من می خوام بگم زندگی ما هم یه بازیه ... یه بازیه که خود خدا ساختتش برای ما!

این بازی هم مراحل مختلفی داره که از آسون شروع میشه و هی سخت تر و سخت تر میشه تا به آخرش برسه!

آخرش چیه؟ خوب معلومه ...

پس هرچی بهتر بازی کنیم و بتونیم مراحل رو با موفقیت طی کنیم آخرش برنده خواهیم بود و الا ...

و اما چی شد من اینها رو گفتم؟

دلم براتون بگه که ۶ ماه از ازدواج من گذشته ... مثل برق و باد! الحمدلله زندگی خیلی خوبی دارم و راضی راضیم!

ولی قبل ازدواج و آخر اون مرحله آدم فقط به فکر تموم کردن اون مرحله س! همه تلاشش اینه که از مرحله مجردی خلاص بشه! وقتی اون مرحله تموم شد تازه وارد یه مرحله ی سختتر میشی که توش مسئولیت یه نفر دیگه هم به گردنت میافته ... دیگه همه چیز،  دل تو نیست ... یه دل دیگه هم در کنارت قرار میگیره که خیلی باید مواظبش باشی که نشکنه ... دلی که حساس تر از دل توئه!

خواستم بگم که سعی کنین حواستون رو به همه مراحل زندگیتون جمع کنین و توخودتون آمادگی عبور از یه مرحله و بازی توی مرحله بعد رو به وجود بیارین!

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه! امیدوارم که همه به آرزوهاشون برسن!

خوش باشین و پاینده!

 

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 11:15 ] [ معین ]
سلام.

اول بگم سفر بسیار خوبی بود! هرچند کوتاه ولی بسیار پرخاطره ...

دعاگوی همه دوستان بودیم!

دوم اینکه خواستم بگم این پست آخرین پست منه!

اگه تو این مدت خوبی بدی دیدین حلال کنین!

چندوقتیه که وبلاگم فقط شده حرفای شخصی ... حرفائی که شاید سالهای سال فقط و فقط برای خودم جذابیت داشته باشه و بس ...

دلم می خواد از محول الاحوال بخوام احوال من رو هم حول کنه ...

به هر حال سال نو رو به همتون تبریک میگم ... سالی سرشار از موفقیت رو برای همه دوستان خوبم آرزومندم ...

 

 

 

 

تحت المتن ) نگران نباشین منظورم آخرین پست توی سال ۸۹ بود ... من حالا حالا ها هستم!

(البته میدونم هیچکس نگران نشد ولی خوب لازم بود خودم رو تحویل بگیرم! )

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:37 ] [ معین ]
یا امام رضا ...

اومدم فقط بنویسم ... از لطف و مهربونیتون...

از مهمون نوازیتون ...

ازینکه برای سومین بار در سال ۸۹ بنده حقیر رو مورد لطف قرار دادین و دعوتم کردین ...

سال ۸۹ سال پر خاطره و فراموش نشدنی ... البته برای من ...

تیرماه ۸۹ اومدم زیارتتون ازتون کلی خواسته داشتم ... یادمه یه جمله ای بهم نشون دادین ... (ر.ک. تیر۸۹) قول می دم اون جمله رو سرلوحه تمام زندگیم قرار بدم!

مهرماه ۸۹ بعد از اولین جلسه خواستگاری رسیدم خدمتتون! خودم هنوز نمی دونستم که این مراحل که در پیش دارم به ازدواج ختم میشه یا نه ... ازتون خواستم کمکم کنین توی این انتخاب مهم ... ازتون خواستم اگه این مورد همونیه که می تونه من رو خوشبخت کنه قبل از پایان سال دعوتمون کنین برسیم خدمتتون برای تشکر ...

ازتون ممنونم! ازینکه من رو فراموش نکردین ...

انشالله امروز عازم مشهدم ... و دعا گوی همه دوستان عزیز ...

امام رضا خیلی دوستتون دارم ...

 

در ضمن سال نو رو هم به همه شما دوستان پیشاپیش تبریک می گم و برای همه رسیدن به آرزوهاشون رو آرزو می کنم!

 

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 0:28 ] [ معین ]
سلام

این هم یکی از اون گاه و بیگاههائی که دلم برای نوشتن تنگ میشود ولی خواب بر چشمم فشار می آورد و امکان نوشتن برایم نمی گذارد ...

زندگیم داره کم کم روی غلتک میافته ... البته هنورز نیفتاده ولی ظاهرا دارم به اون آرامشی که بهش نیاز دارم نزدیک میشم ...

میلاد پیامبر اکرم رو هم به همه دوستان تبریک میگم ...

جمعه هفته آینده برای من روز بزرگ و خاطره انگیزی خواهد بود ...

برامون دعا کنین ...

[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 1:14 ] [ معین ]
سلام.

می خواستم عنوان پست رو بذارم ماهنامه ولی خوب دیدم بهتره گاهنامه!

دارم تلاشم رو می کنم لا اقل ماهی یکبار وبلاگم رو به روز کنم! ولی خوب دیدم بهتره که گاهی یکبار به روز بشه!

حالا فرق ماه با گاه چیه خدا می دونه!

به هر حال مهم نیست یا ماهی یکبار یا گاهی یکبار مهم اینه که فراموشش نکنم!

بگذریم ...

این روزها داره تو دنیا اتفاقات عجیب و دور از انتظاری می افته ...

اتفاقات کشور تونس و به دنبال اون مردم مصر که بالاخره در مقابل حکومت دیکتاتوری خودشون قیام کردن ...

انگار دنیا داره یه سمت و سوئی دیگه میره ... ابرقدرتها دارن قدرتشون رو از دست میدن! مصر پایگاه بزرگی واسه اسرائیل برای تحت فشار گذاشتن فلسطین بود که اگه به لطف خدا مردم مصر به موفقیت برسن اسرائیل و جایگاهش توی منطقه به شدت سست و شکننده میشه!

اینها همش نشانه است برای آنان که درک کنند ...

برای موفقیت ملتهای مظلوم دعا کنیم ...

البته یه نکته هست و اون هم اینکه هر ملتی برای پیروزی در انقلاب و البته تداوم پیروزیش نیازمند رهبری واحد هستش که این کشورها از اون بی بهره اند ... امید به خدا ...

 

و اما در کنار تمام این اتفاقات بوسیدن روی ماه خداوند و شکر گذاری اون فراموش نشود ...

تا گاهی بعد ...

یا حق

 

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 12:6 ] [ معین ]
دنیای وبلاگ دنیای عجیبیست ...

در این دو سه سالی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم همیشه سعی میکردم به روز باشم و به دوستام سر بزنم و خلاصه بازدید کننده هام هم بد نبودن!

با افراد زیادی هم آشنا شدم ...

توی دوستام چندنفری بودند که ازدواج کردند و کم کم فضای وبلاگهاشون شد یه فضای تکراری ...

دقیقاً مثل وبلاگ خودم!

اون موقع ها بهشون میگفتم آخه چه ربطی داره این دوتا به هم دیگه؟ چرا وقتی ازدواج می کنین دیگه به وبلاگتون سر نمیزنین؟

پیش خودم میگفتم من که هیچوقت مثل اونا نیستم!

ولی ...

روزهای جدید و زندگی جدید کلا همه چیز رو عوض میکنه!

آدم تازه معنی زندگی کردن رو می فهمه ...

تازه می فهمم چقدر زندگی سرد و بی محتوائی داشتم قبل از این ...

تا میام دوباره همه امور زندگیم رو دسته بندی کنم احتمالا یه مدت زمانی طول میکشه!

برامون دعا کنین ...

 

[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 18:29 ] [ معین ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

الهام من به ناز نگاهش چه دلبر است ...
میسوزم از فراق دو چشمت نظاره کن ...
امکانات وب